علیهاالسلام ، پرستاري هاي حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش هاي حضرت امام
حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندي عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.رقیه در
کربلااز لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه اي از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت هاي او بود
و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم
کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان
دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: اي پدر، به من نگاه کن! من
تشنه ام. این تقاضاي جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم هاي دل
امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاري گردید و با چشمی
«. دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است » : اشک بار فرمود
پس دست کودك را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان
برگشت.رقیه و سجاده پدرگاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست هاي کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به
انتظار پدر
می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت
می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت
همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید
که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک
او نواخت، پاسخ گفت.رقیه در راه شامکاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیري از
کربلا
آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به
گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: اي کنیز، ساکت
باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد
گفت: اي دختر خارجی، ساکت باش. حرف هاي زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست،
رو به سر پدر فرمود: اي پدر! تو را از روي ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو
گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روي شتر بر
زمین انداخت.رقیه در خرابه شامبعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه اي نزدیک کاخ سبز یزید
جاي دادند.
روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به
تماشاي خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزي حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که
در حال برگشتن به خانه هاي خود بودند، اشاره کرد و ناله اي دردناك از دل برآورد و به عمه اش
گفت: اي عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: اي نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه
خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه
هستیم و خانه اي نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صداي ناله و گریه رقیه بلند شد.رقیه و خواب پدرسختی هاي
اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در
صفحه 8 از 13 www.ghaemiyeh.com شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان
خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه
یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با
عمه گریست. آن شب باز صداي عزاداري زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش
رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صداي اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر
دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوري داد، سر پدرش را براي او ببرند.این دستور یزید نشان از رذالت و
شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت هاي
بی شمار اهل بیت را گشود.پرواز به سوي پدروقتی به دستور یزید، سر پدر را براي رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل
گرفت و عقده هاي دل
را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما
بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب هاي بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان
آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت
را باز گرداندم. دیگر کسی ناله هاي شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام وقتی
کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛
چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوي
رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه اي که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت.
زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم
سکوت شهر را در هم شکسته است.راز دل با پدرهنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر
کوچک بسیار گریست و
سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:پدر جان! کدام سنگ دلی
سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او
به دامان تو پناه می آوردم و
محبت او را در چشم هاي تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر
کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم هاي گریان من خواهد بود؟پدر
جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر
بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.شام، حرم یادگار حسین علیه السلام رقیه کوچک و یادگار حسین علیه
السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم
مقبره اي به روي قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی براي عاشقان شد. حرمش، میعادگاه
عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوي حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد.
نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او
می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوي هر دل داده اي است.شهادت حضرت رقیه در سروده شاعران
سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم
روز خود را به چه روزي بنگر شب کردم
صفحه 9 از 13 www.ghaemiyeh.com شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان
تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد
ناامید از همه کس روي به زینب علیهاالسلام کردم
* * *اشک یتیم
اي عمه بیا تا که غریبانه بگرییم
رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم
پژمرد گل روي تو از تابش خورشید
در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شراي عمه دگر کاسه صبرم
بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار پدر گشته دل من
بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق
چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا می کشد اي عمه