اسارت سخت است و یتیمی، درد عمیقی است. یک قلب سه ساله چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم و تازیانه اسارت و از
آن بدتر درد یتیمی را به جان بخرد؛ آن هم قلب کوچک سه ساله اي که تپیدن را از ضربان قلب پدرآموخته و شبی را بی نوازش او
به صبح نرسانده است! اما... اما او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است.
رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه اي آرام ندارد، با نگاه هاي کنجکاو، تمام عشقش  پدرش  را می جوید
«؟ عمه! بابایم کجاست » : و سکوت زینب، پرسش او را بی پاسخ می گذارد و او باز هم می پرسد
رنج اسارت اگرچه سخت است و محنت آن طاقت فرسا، ولی رقیه به امیدِ یافتن نشانه اي از پدر و دیدار روي او، پابه پاي عمه و
دیگر اسیران بیابان را می پیماید و دم بر نمی آورد... .
این جا خرابه شام است و منزلگاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شود، ولی دیگر تاب
«؟ عمه! بابایم کجاست » : دوري ندارد. پریشان است؛ در جست وجوي پدر، لحظه اي قرار و آرامش ندارد و باز همان پرسش
و این بار، شامیان پاسخ بی قراري رقیه را می دهند؛ سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند و او در آغوش عمه، بوي پدر را به
یاد می آورد و دستان پرمهرش را احساس می کند... .
رقیه از این کافران بی دین نزد پدر شکوه می کند؛ تازیانه ها و سیلی خوردن هاي عمه را که سپر بلاي یتیمان می شد، براي حسین
بازگو می کند، صورت نیلی اش را که زمانی بوسه گاه مهربان ترین بوسه هاي پدر بود، به او نشان می دهدو چه ناگفته ها که براي
حسین علیه السلام نمی گوید!
اي رقیه! حضور تو در خرابه، همه دل ها را آرام می کرد. آن شب، هیچ کس را یاراي جدا کردن تو از سر پدر نبود. هیچ کس
نفهمید آن شب تو با سر پدر چه گفتی. چشم هاي پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته اي کوچک از گوشه
این خرابه تا عرش اعلی و پیش پدر، پر کشیدي و غربت خرابه را براي عمه به جا نهادي! 1
الهام موگویی
. 1 . مجله اشارات، شماره 36 ، اسفند 1380