اي چراغ شب شهادت من
اي تماشاي تو عبادت من
جان من! باز بر لب آمده اي
آفتابا! چرا شب آمده اي
اي امید دل شکسته ي من
اي دواي درون خسته ي من

گلوي پاره پاره آوردي
عوض گوشواره آوردي
نفسم هُرم آتش تب توست
جاي چوب که بر روي لب توست؟
نگهت قطره قطره آبم کرد
لب خشکیده ات کبابم کرد
که به قلب رقیه چنگ شده؟
که به پیشانی تو سنگ زده؟
سیلی از قاتلت اگر خوردم
ارث مادر به کودکی بردم
تنم از تازیانه آزردند
چادر خاکی مرا بردند
آفتاب رخم عیان گردید
در دو پوشش رویم نهان گردید
ابر سیلی به رخ حجابم شد
خون فرق سرم نقابم شد
شامیان بی مروت و پستند
ده نفر را به ریسمان بستند
همه را با شتاب می بردند
سوي بزم شراب می بردند
من که کوچکتر از همه بودم
راه با دست بسته پیمودم
نفسم در شماره می افتاد
در وجودم شراره می افتاد
بارها بین ره زمین خوردم
عمه ام گر نبود می مردم
تا به من خصم حمله ور می شد
عمه می آمد و سپر می شد
بس که عمه مدافع همه شد
پاي تا سر شبیه فاطمه شد