وقتي دختري كه عاشق باباشه نشناخت صورتي كه روايت مي گه،هيجده زخم كاري فقط به صورت خورده بود،روشو كرد به باباش ديد،چشماش داره گريه مي كنه،فرمود:اگه منم نگاه كني منم نمي شناسي،

هربار حسين گفتم سيلي زپسش آمد

تو مسير از مدينه تا كربلا،چند پيمبر رو ابي عبدالله نام مي برد،يكيش يحيي عليه السلام بود،اونايي كه باهاش يه شكلي هم رديف بودن،يكيش اسماعيل صادق الوعد بود،درست نيست من بگم،بايد بريد شماها تاريخ رو بخونيد،اسماعيل صادق الوعد با ذبيح الله خيلي فرق مي كنه،او يه اسماعيل ديگه است،اين حضرت رو نانجيب ها پوست صورتش رو كنده بودن،بيشتر هم به خاطر همين دختر نشناخت بابارو،

تشنگي شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بي رمقش دور و برش را سوزاند

دست در دست پدر دختر همسايه رسيد

ريخت ناني به زمين و جگرش را سوزاند

سنگي از بين دو ني رد شد و بر صورت خورد

پس از آن تركه ي چوبي اثرش را سوزاند

دخترك زير پر چادر عمه مي رفت

آتشي از لب بامي سپرش را سوزاند

پنجه ي پير زني گيسوي او را وا كرد

شاخه ي نسوخته نخل پرش را سوزاند

دست در حلقه ي زنجير به دادش نرسيد

هيزم شعله ور اُفتاد سرش را سوزاند

فرمود:ديگه منو ببر،بابا من اذيت كردم عمه رو،اون عمه اي كه تو گفتي تو نماز شب،دعا كنه، اون عمه رو مي گم،اگه مي خواي بدوني صورت خواهرت چه جوري شده،مقنعه اش رو كنار زد،ببين بابا سيلي با صورت من چه كرده، بابا،بابا.........